مي خواهم و مي خواستمت تا نفسم بود
مي سوختم از حسرت و عشق تو بسم بود
عشق تو بسم بود که اين شعله ي بيدار
روشنگر شبهاي بلند قفسم بود
آن بخت گريزنده دمي آمد و بگذشت
غم بود که پيوسته نفس در نفسم بود
دست من و آغوش تو هيهات که يک عمر
تنها نفسي با تو نشستن هوسم بود
بالله که بجز ياد تو گر هيچ کسم هست
حاشا که بجز عشق تو گر هيچ کسم بود
سيماي مسيحايي اندوه تو اي عشق
در غربت اين مهلکه فرياد رسم بود
لب بسته و پر سوخته از کوي تو رفتم
رفتم، به خدا گر هوسم بود بسم بود...!![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 0:19  توسط شکوفه
|
